انوشه انصاری یکی از دانشمندان به نام و اولین زن فضانورد ایرانی است که با توجه به علاقه ای که به فضا و فضانوردی از دوران کودکی داشت در دوران بزرگسالی هم سعی کرد به این علاقه ی خود برسد. این هدف و رسیدن به این هدف برای وی مثل یک آرزو بود اما با قدرت تخیل و تجسم خلاقی که داشت به هدف خود رسید. این فیلم صحبت های وی در مورد اینکه از کجا شروع کرد و چطور با تجسم خلاق به فضا رفت، توضیح داده شده است.

متن ویدیو:

سلام به همگی. خیلی خوشحالم که می تونم اقلاً از ویدیو باهاتون در برنامه ی فوق العاده توی تهران شرکت کنم. خیلی دلم می خواست که اونجا بودم و میتونستم در حضورتون باشم ولی متأسفانه امکانش نبود. اقلاً اینجوری میتونیم با هم صحبت کنیم.

ما وقتی به معنای واقعی زندگی پی می بریم که به خودمون اجازه ی تخیل بدیم و بتونیم رویا پروری های بزرگی بکنیم. "لَنگ سِنگ هیوز" یک شعر خیلی خوبی داره که من خیلی دوست دارم. توی این شعرش میگه که: بهتره که دو دستی به آرزوهات بچسبی برای اینکه وقتی این رویاها و آرزوها بمیرن زندگی مثل یک پرنده ای میمونه که بالش شکسته و نمیتونه پرواز کنه.

زندگی معنای بزرگتری میگیره وقتی که ما به خودمون اجازه میدیم که به این رویاها و درخواستامون اجازه ی گسترش و پرورش بدیم و بتونیم چیزهایی رو تصور کنیم که وجود ندارن. خدا بهمون این هدیه رو داده که به عنوان یک انسان خیلی موجوداتی منحصر به فردی هستیم و میتونیم توی ذهنمون توی فکرمون به چیزایی فکر کنیم که هیچ وقت ندیدیم. میتونیم به جاهایی بریم که هیچ وقت نرفتیم و یا اصلاً به جاهایی بریم که وجود خارجی نداره.

این یک چیز خیلی مهمی هستش که ما میتونیم انجام بدیم و این تخیلاتمون هستش که ممکنه با یک جرقه ی کوچیک شروع بشه توی فکرمون به خاطر اینکه یک چیزی رو دیدیم یک جایی یا اینکه یک فیلمی رو دیدیم یا اینکه یک کتابی رو خوندیم و همین باعث میشه که یک فکری در ذهنمون جا بگیره و بعد این فکر بزرگتر و بزرگتر میشه و گسترش پیدا میکنه و خودمون رو اون تو می بینیم و خدا رو چه دیدید یه موقع می بینید که یهویی اون چیزی که توی فکرمون بوده به واقعیت می پیونده.

من یادم میاد وقتی بچه بودم عشق و علاقه ام به فضا از جایی شروع شد که تابستونا توی بالکن خونه ی مادر بزرگم بیرون میخوابیدم و تابستون تخت و میزاشتم روی بالکن. شبا من عاشق این بودم که به ستاره ها نگاه کنم و فکر می کنم هوا اون موقع ها خیلی تمیزتر از الان بودش چون میدونم آلودگی هوا الان خیلی زیاد شده ولی اون موقع ها خیلی تمیز بود و میتونستی شبا تمام ستاره ها رو ببینی.

من وقتی به این ستاره ها نگاه می کردم دیگه غم دنیا رو نداشتم میتونستم توی فکرم توی تخیلاتم پرواز کنم و برم به این کهکشان های دیگه و با خودم فکر می کردم که شاید یه دختر دیگه ای هم یه جای دیگه توی یکی از این سیاره ها داره پایین رو نگاه میکنه به من نگاه می کنه و داره همین فکرارو میکنه.

شاید به خاطر این بودش که کتاب شازده کوچولو رو خونده بودم و با خودم فکر می کردم که یه شازده کوچولو اون بالا هستش. همینجوری بوده که من علاقم روز به روز به فضا بیشتر شد و با این وجود که یه چیزی بودش که فقط تخیلی به نظر میومد ولی همیشه به خودم میگفتم که یه روزی به فضا خواهم رفت.

به دوستام میگفتم به مادر و پدرم میگفتم به همه میگفتم و همه هم اون موقع ها کوچیک بودن و یه دستی به سرم می زدند و می گفتن: حتماً میری حتماً میری. بعد هم از اون ور یه لبخندی می زدند که حالا بزار یه ذره بزرگ شه عقلش میرسه. فکر می کنم یا هنوز بزرگ نشدم یا هنوز عقلم نرسیده برای اینکه این یه آرزویی بود که هیچ وقت از دست ندادم و با خودم همیشه اینو توی قلبم نگه داشتم و پرورشش دادم.

همین باعث میشه فکر کنم که آرزوهایی که خیلی غیر ممکن به نظر میان با این حال به واقعیت بپیونده. برای اینکه اگر فراموشش کنیم اگه حتی یه دری جلوی راهمون باز شده چون فراموش کردیم اون آرزومون رو هیچ وقت به طرف اون در شاید نریم ولی اگر توی قلبمون نگهش داریم اون در و اون راه رو بالاخره میتونیم پیدا کنیم و ببینیم.

منم اولین در برام وقتی باز شد که تونستم با اکسپرایز همکاری کنم و با خودم گفتم اگر از طریق ناسا و خیلی راه هایی که همه میره به فضا نتونستم برم بزار یه راه رو خودم درست کنم، یک راه رو خودم باز کنم و این راه اکسپرایز بود که با این پرایزی که گذاشتیم میخواستیم راهی باشه نه تنها برای من میلیون ها کسایی دیگه تو دنیا هستن جاهای مختلف که دوست دارن برن به فضا ولی امکانش براشون موجود نیست.

و موفقیت اکسپرایز خیلی برای من مهم بود برای اینکه نشون دادش که کسایی که خیلی مصر هستند که یه کاری رو انجام بدن میتونن این کار رو با خیلی پول کمتر و با زحمت زیاد میتونن این کار رو انجام بدن. این آرزوی من در اونجا ختم نشد و من تونستم یه موقعیتی برام پیش اومد که بتونم با شرکت فضایی روسیه همکاری کنم و از طریق اونا به فضا برم و این بی وزنی رو که همیشه در فکرم بوده، جسماً حسش کنم و یکی از اون تجربه هایی هست که هیچ وقت فراموش نمیکنم و تمام زندگیم رو عوض کرده جوری که به دنیا جور دیگه ای نگاه می کنم.

جوری که احساس می کنم رابطه ام با دنیای اطرافم عوض شده. برای اینکه بتونم به این سفر رویایی برم البته مجبور بودم خیلی اولش سختی بکشم و به استارسیتی که 40 کیلومتری مسکو هستش. این شهرکی که یوریگی گرین اولین کسی که به فضا رفته اونجا آمادگی سفر رو پیدا کرده و برای من رفتن به این شهر ستاره ها (استار سیتی) یک آرزو و یک رویای بزرگی بود که تونستم انجام بدم و حدود 6 الی 7 ماه مشغول تمرین های مخصوص شدیم که بتونم آمادگی پیدا کنم برای این سفر و تونستم این سفر رو در سپتامبر 2006 به ایستگاه بین المللی داشته باشم.

بهتون خیلی توی ترینینگ میگن که وقتی اول به فضا میرین باید مواظب باشین خیلی تکون نخورین سرتون رو این ور و اون ور نکنین برای اینکه حالتون بد میشه منم همه ی اینارو خیلی خوب گوش داده بودم دانشجوی خوبی بودم شاگرد خوبی بودم همه رو خوب گوش کرده بودم ولی وقتی به خود فضا رسیدم و احساس بی وزنی کردم همه ی اینا یادم رفت و اولین کار که کردم چیزی بود که گفتن بودن نکنید و این بود که معلق بزنم.

برای اینکه فکر کردم که کی به من موقعیت دست میده که بتونم توی فضا معلق بزنم و همین معلق ها باعث شدش که حالم بد شد و اون دو روز، دو روز خیلی سختی برام گذشت تا اینکه بدنم تونست با بی وزنی و توی فضا بودن خودش رو وفق بده تا وقتی به مکان مورد نظر رسیدیم دیگه حالم خوب شده بود.

و وقتی به اونجا رسیدیم یکی از قشنگ ترین و      باورنکردنی ترین تصویرها رو از پشت این پنجره ی ایستگاه فضایی تونستم ببینم و یکی از قشنگ ترین عکس هایی که تونستم بگیرم عکسی از روی ایران و از روی خلیج فارس و دریای عمان که توی شهرهای مختلف و کشورهای مختلف که میرم اینو به همه نشون میدم و به همه میگم نگاه کنین و ببینین اینجا چقدر ساکته، آرومه و هیچ خبری نیست و این حرفایی که توی اخبار میشنوین باور نکنین به این راحتی ها و این خیلی خیلی یادگاری خوبی هستش برای من.

وقتی که شما زمین رو از توی فضا میتونین ببینین جوری که نگاه می کنین به همه چی فرق میکنه برای اینکه یهو همه چی کوچیک میشه و وقتی همه چی کوچیک میشه مشکلات و ناراحتی ها و همه چی باهاش کوچیک میشه و وقتی این اتفاق میفته از یک طرف خودتونم کوچیک می بینین برای اینکه احساس می کنین در مقابل این کشوری که توش هستین این کهکشان و این دنیایی که توش هستین خیلی خیلی کوچیک هستین مثل یک سر سوزن میمونه.

ولی از اون ور که نگاه می کنین خوب چون مشکلات هم کوچیک شده احساس قدرت میکنین و به خودتون میگن که اونقدر هم سخت نیست که بخوایم این مشکلات رو حل کنیم و این باعث شدش که وقتی من برگشتم خیلی احساس می کردم که شاید قدرت بیشتری پیدا کردم که بتونم این مشکلات رو حل کنم و امیدوارم بتونم این فکر رو در خودم نگه دارم و قوی اش کنم و بتونم ادامه بدم کارایی رو که دارم می کنم.

یکی از سخنرانی هایی رو که من خیلی دوست دارم سخنرانی رئیس جمهور کندی هست وقتی که به ناسا و ملت آمریکا این چالش رو به وجود آورد که به کره ی ماه برن و یک قسمت از این صحبتش میگه که ما این کار رو انجام می دیم نه به خاطر اینکه آسان هستند بلکه به خاطر اینکه سخت هستند و این به نظر من خیلی مهم برای اینکه تنها جوری که ما در مورد خودمون یاد میگیریم اینه که این کارایی رو که برامون سخته انجام بدیم و بتونیم از اون دایره ی راحتیمون در بیایم و خودمون رو به چالش بکشیم.

و اینه که باعث میشه که خودمون رو بشناسیم محیطمون رو بشناسیم و بتونیم واقعاً پی ببریم به اون قدرتی که در درونمون وجود داره. وقتی که ازم میپرسن که چرا فضا؟ این علاقه ای که به فضا داری از کجا اومده. دوست دارم همیشه این عکس که هاب تلسکوپ گرفته نشون بدم که این عکس یک قسمت خیلی کوچیکی رو از فضا انتخاب کردن که هیچی توش نیست و هاب تلسکوپ به مدت 10 روز به این منطقه ی کوچیک نگاه کرد و این عکسی رو که گرفته نشون میده که حدود 3000 تا کهکشان اینجا هستش که دیده نمیشه و وقتی به این عکس نگاه میکنین و فکر کنم کسی نیست که بتونه به این عکس نگاه کنه و از خودش نپرسه که اینا از کجا اومدن.

به کجا دارن میرن. ما از کجا اومدیم و به کجا داریم میریم. اصلاً برای چی اینجا هستیم چیکار داریم می کنیم این سوالایی هست که من وقتی 5 سالم بود وقتی به آسمون نگاه می کردم از خودم می پرسیدم هنوزم که هنوزه دارم این سوالات رو از خودم می پرسم.

فضا و کهکشان اینقدر بزرگ هست که فکر می کنم به ما خیلی چیزا می تونن در مورد خودمون یاد بدن و این علاقه ی من به فضا به خاطر همین هستش. برای منم فکر می کنم رفتن به فضا نشون دهنده ی این بودش که اگر یه آرزویی توی دلم بود و هر کس مثل من یه آرزویی توی دلش هست میتونه با رفتن به درون خودش و پی بردن به اون قدرتی که در درونش هستش تمام اون کارهایی غیر ممکن رو انجام بده.

این یه شعری هستش که مال خانم کین ریون هست: تنها به اندازه ای که دستم می رسد رشد خواهم کرد، تنها به اندازه ای که می جویم خوام رفت، تنها به عمقی که نگاه می کنم خواهم دید و تنها به اندازه ی آرزوهایم خواهم بود پس آروزهای بزرگ داشته باشید و تمام چیزی باشید که می توانید. متشکرم